ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

تجربه های شیرین سال جدید

میخونی یه مامان خوشگل دارم من... چه حالی می کنم من... میای می گی میخوام عروس بشی گلم... برای خودت داستان ساختی، یه داداش داری، بابا می پرسه اسم داداشت چیه؟ میگی امیرحسین!!! با مترو رفتیم خونه ی دایی حسن، می گی وای چه قطار بزرگی... روت نمیشه مستقیم تقاضای آب کنی(چون در طول شبانه روز خیلی طلب می کنی)، می گی بهم اب سرد بریز تو لیوان بده، خب؟ داری یه چیزی و مثلا توضیح میدی می گی مامان بگو خب... دایی هادی حال می کنه ازت بپرسه ابوالفضل واسه ی چی مثلا هوا سرده؟ یا هر سوال دیگه، تو هم در جوابش می گی واسه اینکه... و توضیح میدی... مرتب عمو زنجیر باف و میخونی و با جواب دادن ما کیف می کنی... عشق باز کردن...
10 فروردين 1393

عید آمد و عید آمد...

دو سه خاطره از اونور سال مونده که حیفم اومد ننویسم... اومدی پیشم می گی مامان هیولا کیه؟ من موندم که چی بگم می گم هیولا الکیه تو داستانها بچه ها رو می ترسونه...22اسفند برای دایی هادی رفتیم خواستگاری که اولش حسابی آبروداری کردی ولی آخرش همه چیزو خراب کردی... آخرین سه شنبه ی سال با مامان جون و خاله مریم رفتیم رستوران و تو یه خاطره ی قشنگ برات به یادگار موند با اون خانوم مهربون که بهت شکلات داد... خب حالا سال یک هزار و سیصد و نود و سه هجریه شمسی... تولد عید شما مبارک... ابوالفضل در انتظار تحویل سال در آخرین روز سال 92... پسر عزیزم امسال سومین حضور سبز تو کنار سفره ی هفت سینمان بود... با تو بهار می شوم... بر من بب...
3 فروردين 1393

به استقبال عید...

برف شادیه تولدت پیدا کردی، تا تمومش نکردی ول کن نبودی،کلی با بابا محسن یواشکی به کارات خندیدیم... تسلط کامل به تمام محیط اطرافت خصوصا خونه ی خودمون داری، به محض تغییر هر چند کوچیک سریع عکس العمل نشون میدی... میای می گی یکی به من آب بده... محترمانه آب میخوای... می خونی مامان به من قصه بخون، مامان دیگه غصه نخور!!! عاشق بازیهای جدید هستی، نون بیار کباب ببر، پلیس بازی، اتل متل، عمو زنجیر باف،کلاغ پر... و قایم موشک... تو خونه تکونی یه روزایی کلی بهم کمک کردی یه روزایی کلی رو اعصابم رفتی، ولی به هر حال خونه تکونیه خوبی باهات داشتم... همش میخوای گردگیری و جارو کنی... با خاله منا و خاله مریم رفتیم برات خرید عید...
29 اسفند 1392

بهمن 92

چیزی نمی نویسم مگر از شیرین زبونیهایت که امیدوارم در خاطرم باقی بماند... مثلا میخوای یه چیزی و از ته قلبت نفی کنی، بعد از نه می گی اصلن... همش کملات سوالی داری، چرا؟چیه؟کجا؟ چطور؟ ... و چرا از همشون بیشتر امروز راننده ی تاکسی کلی به این چراچراچرا گفتنهات خندید... از راههای خودت خوب بلدی اذیتم کنی... می گی مامان موهامو رنگ کن می خوام عروس بشم... می گم مامان شما داماد میشی، می گی پس مامان تو عروس بشو من داماد بشم، می گم مامان من عروس شدم بابا داماد شده، می گی پس من عروس می شم... می گم ابوالفضل بیا بخواب، می گی مامان داشتم به لامپ فکر می کردم!!! توجه عجیبی به ریش و سبیل پیدا کردی، اینکه این آقا سبیل دا...
1 اسفند 1392

سی ماهه...

میای میگی مامان کف کردی؟! می گی مامان به حرفم گوش کن... اسکندر نوزاد و برداشتی می گی قنداقشو باز کن زندونی شده گناه داره... داری لذت نقاشی و می بینی می گی مامان از این رنگا برام بخر... بیدار شدی رفتی توالت می گی مامان  پس چرا ربات کوچولوی من نمی خری؟! دارم لباسامو مرتب می کنم می گی مامان از اینا بیشتر برات می خرم... می گی مامان ربات کوچولوی بزرگ برام بخر... اومدی حرف نمیزنی می گم چیه می گی فک کردم قهر کردم... دستشویی داری می گی مامان شکممو ماساژ بده زیاد آب خوردم... دایی علی واسه خاله منا گل گرفته، میای به بابا می گی چرا واسه مامان گل نگرفتی بعد می گی مامان خودم برات گل می خرم... ...
20 بهمن 1392

مگه میشه؟!

به طور باورنکردنی بدون اینکه از جایی دیده باشی حرفه ای کله ملق میزنی، زیاد دوست ندارم اینکارو انجام بدی می ترسم گردنت یا سرت آسیب ببینه... استاد داستان ساختنی، گاهی با عروسکات یا گاهی برای ما داستان سازی می کنی، طوری که خودت هم باورت میشه... تلفنی خیالی حرف میزنی که بیشتر اوقات مخاطبت پلیسه... یه ماشینی و در نظر می گیری وقتی سوار ماشینیم، که اینم معمولا ماشین پلیسه، تا مسیری که همراه اون ماشینیم دنبالش می کنی و خوشحال میشی بهش برسی... مثلا می گی مامان ماشین پلیس داره میاد سراغم... ذوق حضور در اجتماع، فامیل و خانواده رو داری... جدیدا به کارتهای مشاغل ، مکانها، و وسایل نقلیه علاقه ی بیشتری نشون میدی... خیا...
18 دی 1392

شیرین زبون...

می گی: مامان میخوام برم دانشگاه، اهواز، امتحان بدم بیام، منتظرم باش، برمی گردم، یا با هواپیما یا با اتوبوس یا ماشین... می گی: بابا تلفنو بگیر به دایی هادی بگو بیاد... تبریک تولد هدیه جون، صبا جون و عمو مهرداد رو هم تو گفتی... دلتنگی می کنی واسه عموها و عمه ها، خوشبختانه این هفته عمو حافظ اینا زحمت کشیدن و اومدن و ما هم رفتیم خونه ی عمه ا کرم که کلی با مهنا و حلما خوش گذروندی... بابا یه سری شعر و قصه های قشنگ برات تعریف می کنه.... از کتاب می می نی که قبلا ها برات می خوندم و چیچیل الان بیشتر خوشت میاد، انگاری برات نوستالوژیکه... باهم بازی می کنیم من می شم تو، تو می شی من... چند شبی بغل بابا به روش هی...
13 دی 1392